خاطرات هانی و هیام در فروردین 98

یکم فروردین تولد مامانی بود و من و هیام حسابی ذوق کرده بودیم 

اول بابایی بعد دوستای مامانی اومدن با کلی هدیه و کیک و مامانی رو سورپرایز کردن

اون شب برای تولد مامانی کلی مهمون داشتیم و حسابی دورمون شلوغ بود












هوای بارونی و مهمونی از طرف خاله جونم توی یه کلبه دنج لب دریا


بیان خانم دختر خاله 

این سگ زیبا رو اطراف خونمون پیدا کردم ؛انگاری مامانشو گم کرده

من و دایی احمد عاشقش شدیم



دوست خوبم آقا کوروش پسر دوست مامانی 



دارم موهای آبجیمو سشوار میکشم
هیام تا وقتی آرومه و دست به وسایلم نزنه خیلی دوستش دارم
ولی وقتی اذیتم کنه دیگه دشمن میشیم باهم

توی حیاط نم نم بارون میزد ؛ من به مامانی پیشنهاد دادم شام رو بیرون برام بزاره


یه روز خوب سد بستانو




بهترین بابای دنیا

















مراسم قرقیعان























مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خاطرات هانی و هیام در فروردین 98 
